خرید بک لینک
قابل نیستم برای اینکه حرف بزنم از چگونه بودن یک آدم. معمولا هم از این کارها نمیکنم. حالا میخواهم بکنم. از دست ندهید وبلاگ این پسرک فیزیکدان را که صفای وجود مهربانش در تمام کلماتی که مینویسد هوید

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

این روزها را دوست ندارم. ذهنم مشغول است. فکر میکردم به اینجای زمان که برسم کارهای زیادی برای انجام دادن دارم. ایدههای بسیاری توی سرم چرخ میزنند، طرحهای مختلفی برای مطالعه ریختهام، قرار گذاشتهام

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

چه شد پس؟ به نفسنفس افتادی. پاکشان میروی، شانه افتاده، سر در گریبان. دماغت به خاک میمالد. جواب سلام نمیدهی. اخمهایت را کشیدهای توی هم و دستهایت را مشت کردهای توی جیب، سرت را انداختهای پایین و

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

بعضیها رفتند. بعضیها دیگران را هم بردند. بعضیها تلف شدند. بعضیها جان سپردند. بعضیها را قربانی کردند. بعضیها را کشانکشان بردند. بعضیها خودشان را فدا کردند. بعضیها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح دادند. سر بعضیها رفت بالای دار. بعضیها زندهاند و نزد پروردگارشان روزی میگیرند. بعضی جان دادند. بعضی جان کندند. بعضی برگشتند. بعضیها را گرفتند. ابوالفضل زرویی نصرآباد را از ما پسگرفتند.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

بابا لنگ دراز عزیز، چک مقرری ماهانه دریافت شد. از شما خیلی ممنونم. اولین کاری که باید با آن میکردم، خریدن کاموای پشمی سبز بود برای بافتن شالگردنی که مثلا قرار است مادربزرگم برایم بفرستد. او پیرزنی

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

مامبزرگ شبها قبل از خواب یک دعایی میخواند. وقتی که مسواک زدهام، کاغذ و کتابهای پخش و پلا روی تختم را منتقل کردهام روی میز تحریر و صندلیاش و آرام گرفتهام زیر لحاف گلدار بنفش که مامبزرگ مخصوص ز

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

امروز سومین روز تعطیلات بین ترم دانشگاه و مدرسه است و من بعد از سه ماه از شش و نیم صبح شنبه تا ده شب چهارشنبه بیرون از   خانه   بودن، بین نماز مغرب و عشاء به گریه میافتم که خدا من خالی و پوچ و بیهیچچیز

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

صبحمان را با چهارده کیلو نارنگی وسط اتاق آغاز کردیم. مامبزرگ در جواب نگاه متحیر خوابآلودهام، خندید و گفت باغ خریدهم. و در پاسخ به نگاه پرسشگر "جان من؟"ام، گفت دیشب که خاله سهیلا از گرگان برمیگشت

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

خدا حافظ ! و اما بعد... داشتم میگفتم، آری من دچار آن گناه نابخشودنی، دچار آن حس قدیمی ؛ اکنون به اینجا رسیدهام: نشسته بر کنارهی تغار زندگی، کشک عشق سابیده، ب

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: جمعه 14 دی 1397 ساعت: 7:42

صفحه بندی